تبليغاتX
من و دل خودم
من و دل خودم
در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند ، هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر می شوی .
دوشنبه نوزدهم آذر 1386
تولد...

آدم هایی هستند که روز و شب تولد ندارند...

هر روز از آمدن خود شادند...

فقط به روز تولد خود بسنده نمی کنند...

امیدوارم من هم از همان ها باشم که شب تولدم همه شبهاست!

 

تولدم مبارک!!


شاید دیگر مرا نشناسی!شاید مرا به یاد نیاوری ، اما من خوب تو را میشناسم . ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا.

 

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم میشدی . و من همه آسمان را دنبالت میگشتم، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت میکردم.

 

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود ، نور از لای انگشت های نازکت می چکید . راه که میرفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

 

یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان.تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط میگفت: همین که پایتان به زمین برسد ، میدانم چطور از راه به درتان کنم.

 

تو شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت میگذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که میشد در آغوش نور به خواب میرفتی.

اما همیشه خواب زمین را میدیدی . آرزویی، رویاهای تو را قلقلک میداد. دلت میخواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .

 

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را . ما دیگر نه همسایه هم نبودیم و نه همسایه خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ....

 

دوست من ، همبازی بهشتی ام !

نمی دانم چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند: از قلب تو تا من یک راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا.

بلند شو ، از دلت شروع کن . شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 0:9
پنجشنبه یکم آذر 1386
حسادت...

آدمها مثل رودخانه ميمانند
آدمها رودخانه هستند
و حسادت فصلي از سال
حسادت چهره اي زشت از رودخانه ي وحشي آدمهاست
كه با تند آب و سيل ، هر چه ساختند را ويران ميكنند
و در آن خشم ويرانگر اهريمني
در آن حس مبتذل بي معنا
جايي نيست كه بيانديشي
آيا گلي كه در باغ دلي كاشته بودم نابود كردم؟
چند مي ارزد؟ غرور از كشتار شخصيت جوانه هاي محبت؟
كاش حسادت ميمرد
حسادت ماده شغالي است پير ، آبستن نوزادي زيبا رو و زشت انديش
حسادت نفرت ميزايد
حسادت حقارت ميزايد
حسادت از لحظه هاي آبي، ساعتهاي مبتذل بي شرفي ميسازد
حسادت انسانيت را در ذهن و احساس را در قلب ميكشد
آدمها كاش چشم هايشان را باز كنند
آدمها كاش از زور حسادت تب نكنند
تب كنند ، براي آنها كه برايشان ميميرند
تب كنند از داغ عشق ، از داغ محبت
آدمها كاش لبخند بزنند! كه آسانتر هم هست از خشم
آدمها كاش چشمهايشان هر روز چند لحظه كور باشد
تا با چشم دل ببينند
كم ... اما ببينند
آدمها كاش به طراوت باغ همسايه رشك نبرند
به جاي خشكاندن باغ همسايه ، باغ خود را آباد كنند
كاش براي خوب بودن قانوني جز بد كردن ديگران بنا كنند
كاش باور كنند ، بهترين ها ، در بدترين ها نهفته...

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 23:58