جمعه سی ام شهریور 1386
نرم كردن فولاد ...
داستان آهنگری را مي گويند كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگي اش چيزي درست به نظر نمي آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر مي شد.
يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيات بدتر شده. نمي خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي اش آمده است. اما نمي خواست دوستش را بي پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه مي خواست يافت.
اين پاسخ آهنگر بود:
"در اين كارگاه فولاد خام برايم مي آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي داني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكه ي فولاد را به اندازه ي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر مي دارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه مي خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي كنم و تمام اين كارگاه را بخار آب مي گيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله مي كند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."
آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد:
"گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نمي تواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مي اندازد. مي دانم كه از اين فولاد هرگز تيغه ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد."
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
"مي دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه مي خواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي فايده پرتاب نكن."
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 16:4
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
مومن..
مومن همان كسی است كه دنبال آرامش است.
دنبال امن و امان است.
مومن يك شرايطی دارد.
يك احوالی دارد. اين احوال اگر در كسی بود، خودش بود نه كه به زور، او مومن است.
اما اگر به زور در كسی فراهم كردند يا كسی نداشت، خب او به امن و آرامش نزديك نشده هنوز.
از اين نشانهها يكی هم اين است كه غمش توی دلش است.
هر وقت ديدی دلت میخواهد شكايت كنی، غمت را به يكی بگويی بدان كه هنوز تا آرامش و امن فاصله داری.
وقتی به آرامش نزديك شوی اصلا دلت نمیخواهد شكايت احوالت را به كسی كنی.
يكيش هم اين است كه شادی اش توی صورتش است.
وقتی شاد است اصلا نه میخواهد قايم كند و نه اگر هم بخواهد میتواند.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 19:46
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
معامله با خدا...
يك حرف برايت بزنم كه كيف كنی. هزار بار هم شنيدهای ولی كيف دارد. خدا معاملهگر است. معاملهگر زرنگی هم هست. میروی جلو كلاهش را برداری، سرت كلاه میگذارد. تازگیها هم شنيدهام كه معامله میكند سه به يك. اما جنسی كه دارد اينقدر خوب است كه سه به يك هم میارزد. آن سه تا كه میخواهد چی است؟ آن سه تا چی است؟
اوليش اين كه برگرد. برگرد خانهات.
برگرد به وطنت.
برگرد پيش مادرت.
برگرد همانجا كه بودی.
همانجا كه آهو بودی و قشنگ بودی.
دوم اين كه دنبال آرامش باش.
هميشه پی آرامش و امنيت باش.
از هر چيزی میگذری بگذر، ولی از آرامش نگذر.
از امنيت نگذر.
سومی هم اين كه كار كن. كار خوب هم بكن. كاری كن كه خوبی ازش دربيايد.
اين كارها را كه كردی، او هم همهی كارهای بدت را جمع میكند، مثل اين معركهگيرها. چی میگويند بهش.. شامورتی.
همهاش را میكند كار خوب.
كار بد چی شد؟
خوب شد.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 22:56
جمعه دوم شهریور 1386
تماس با خدا...
هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند، آن وقت
من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم
حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت :
تو گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو زنگ می زد
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی ؟!
یادش به خیر آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد .
با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 23:8