جمعه بیست و ششم مرداد 1386
دست تقدیر...
دست تقدیر چنان عمل می کند که نیت تو دیکته می کند …
اگر گمان می کنی که همین الان بدبخت هستی و در آینده ، آرزوی خوشبختی را در سر می پرورانی بدان که دست تقدیر به الان تو نگاه می کند و بر اساس نیت الان تو ، دنیا و زندگی را برایت صفحه آرایی می کند ...
دست تقدیر به آینده و آرزوهای تو کاری ندارد.
دست تقدیر منتظر است تا تو گامی برداری و همانی شوی که میخواهی و بعد اوضاع را چنان برایت جفت و جور می کند که با آنچه هستی مطابق شود ...
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 20:3
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386
راه بهشت...
تقدیم به دوستانی که می دانند و می دانم این پست حکایت آنان است...
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پی ببرند.
پيادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمری عظيمی ديدند كه به ميدانی با سنگفرش طلا باز می شد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: « روز به خير، اينجا بهشت است. »
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلی تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «میتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلی نااميد شد، چون خيلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهای قديمی بود كه به يك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز ميشد. مردی در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلی تشنهايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايی اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه می خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، میتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط می خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوی ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمی زيادی میشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگی به ما میكنند. چون تمام آنهايی كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند..
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 11:59