تبليغاتX
من و دل خودم
من و دل خودم
در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند ، هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر می شوی .
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386
خوشبختی...

 

تقدیم به کسی که باعث شد این وبلاگ راه بیفتد و امروز آسمان دلش ابریست...


خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز فرو نبریم که خود ، درمانده از شناختش شویم . خوشبختی را تابع لوازم و شرایط بسیار دشوار و اصول و قوانین پیچیده ای ادراک ناپذیر ندانیم تا چیزی ممکن الوصول به نا ممکن ابدی تبدیل شود .

 

خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغی باید تا آن را از قله ی قافی بیاورد .

 

خوشبختی ، عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده

و عطری ست باقی که از آغاز تا پایان این راه ، همیشه می توان بوییدش .

مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر ، برنامه یی چهل روزه داشت .

چهل روز ، تاریک روشن سحر ، بعد از نماز ، خود را صفا می داد ، جلوی خانه را آب و جارو می کرد ، قدری گلاب به فضا می بخشید ، و روز چهلم به انتظار می نشست . نخستین پیرمردی که می گذشت ، برای مادر بزرگ ، حضرت خضر بود . مادربزرگ از او چیز زیادی نمی خواست ، چیز تازه یی نمی خواست ، توقعی نداشت ، و از روزگار با او به شکایت سخن نمی گفت .

 

مادربزرگ ، فقط ، زیر لب می گفت : ای حضرت ! سلامت و شادی را در خانه ما حفاظت کن !

 

مادربزرگ ، غیر ممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بل بسیار آسان کرده بود . من ، بعد ها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده ، خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس می کردم ، می لرزیدم ، و به یاد می آوردم که مادربزرگ ، با کمک حضرت خضر ، چقدر خوب می توانست شادی را به خانه ی ما بیاورد و در خانه ی ما نگه دارد .

 

خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست ، ساده بگیریم .

 

خوشبختی را ، تنها به مدد طهارت جسم و روح ، در خانه کوچکمان نگه داریم .

 

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 18:57
جمعه هجدهم خرداد 1386
فرشته...

فرشته تصمیمش را گرفته بود.
پیش خدا رفت و گفت خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.
اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت: تا باز گردم بالهایم را اینجا می گذارم. این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید.
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت: بالهایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت: باز میگردم.حتما باز می گردم.

این قولی ست که فرشته به خدا می دهد...

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.
او هر که را می دید به یاد می آورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.
اما نمی فهمید چرا این فرشته هابرای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمی گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.
و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد.

نه بالش را و نه قولش را...

فرشته فراموش کرد.فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت بر نگشت..


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 14:43
جمعه یازدهم خرداد 1386
گنجشك با خدا ...

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه می گفت:

 "می آيد ، من تنها گوشی هستم كه غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام كه دردهايش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنيا نشست .

 

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

 "با من بگو از آنچه سنگينی سينه توست."

 

 گنجشك گفت:

" لانه كوچكی داشتم ، آرامگاه خستگی هايم بود و سرپناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ كجای دنيا را گرفته بود ؟"

 و سنگينی بغضی راه بر كلامش بست.

 

 سكوتی در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.


خدا گفت: " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودی ."

 گنجشك خيره در خدايی خدا مانده بود.


خدا گفت:

" و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستی."


اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ریخت. های های گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 14:22
جمعه چهارم خرداد 1386
تا شقايق هست , زندگی بايد کرد ...

وقتی شقايق مرد، گلهای باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند برای گريستن، به آنها چند قطره آب قرض دهد .

 

جويبار آهی كشيد و گفت :  آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام  آبهای من به اشك تبديل شود و آنها را برای مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است .

 

گلها گفتند : راست می گويي ،

چگونه ممكن بود با  آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟

 

جويبار پرسيد : مگر شقايق زيبا بود؟

 

گلها گفتند : شقايق غالباً خم می شد و صورت زيبای خود را در  آب شفاف تو می ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بدانی كه شقايق چقدر زيبا بود .

 

جويبار گفت : من شقايق را برای اين دوست می داشتم چون وقتی خم می شد و به من نگاه می كرد ، من ميتوانستم زيبايی خود را در چشمان او تماشا كنم .

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 16:27