جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386
دعا ...
خدايا در زندگی هر گز از ياد نمی برم
گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند.
اما تو هستی كه موهبت زندگی جاودانه را به من می بخشی!
خدايا !اگر با من باشی
چه كسی می تواند عليه من باشد؟
اگر من با تو باشم
چگونه ممكن است كه دشوار ها نصيبم شوند و از ميان برداشته نشوند؟
خدايا چنان نزديكی كه نمی توانم ببينمت
صدای تو هر لحظه با من سخن می گويد ،
اما من آن را نمی شنوم .
مرا به اعماق درونم ببر
تا شكوه بی پرده جمال تو را بشنوم .
مرا بياموز که پيوسته تو را بجويم
و همواره به عنوان يگانه پناه گاهم به تو رو كنم...
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 16:25
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
فقر...
معلم می گويد : بنویس! بابا انار دارد.
او به ياد می آورد دست های لرزان بابا هيچ اناری ندارد،
ميان شيارهای پينه بسته ی دستانش، جز رنج چيز ديگری نيست.
معلم هجی مي کند انار؛ می شنود «فقر»؛
معلم می گويد: « نان دارد » ، می داند که، دروغ است هيچ نانی ندارد...
معلم می گويد:« آن مرد در باران آمد » ؛ می نويسد، آن مرد در باران رفت و هرگز نيامد...
داستان فقر، داستان کهنه ايست...
فقر، دستان گشاده ای دارد که گاه بی هراس از در و ديوار يک خانه بالا می رود و تا سقف تحمل آدم ها، نفسگير می شود.
نه آدم ها شبيه همند و نه خواسته هايشان شبيه تر،
آنقدر که همه دخترک ها به فکر چشمان عروسکند و پسرک ها در پی فهم تير تفنگ؛
همه مردها زندگی را با تمام ابعادش براي چار ديواری خانه هايشان می خواهند و همه زن ها در آرزوی آنند که هيچ وقت فرزندانشان الفبای گرسنگی را نياموزند...
فقر براي خيلی ها آشناست...
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 18:25
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386
بهترین باش...
اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی، بوته ای در دامنه ای باش ولی بهترين بوته ای باش كه در كناره ی راه می رويد.
اگر نمی توانی بوته ای باشی، علف كوچكی باش و چشم انداز كنار شاه راهی را شادمانه تر كن.
اگر نمی توانی نهنگ باشی، فقط يك ماهی كوچك باش ولی بازيگوش ترين ماهی درياچه! همه ما را كه ناخدا نمی كنند، ملوان هم می توان بود.
در اين دنيا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ و كارهای كمي كوچكتر و آنچه كه وظيفه ماست، چندان دور از دسترس نيست.
اگرنمی توانی شاه راه باشی ، كوره راه باش.
اگر نمی توانی خورشيد باشی، ستاره باش. با بردن و باختن اندازه ات نمی گيرند.
هر آنچه كه هستی، بهترينش باش...
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 18:40
جمعه هفتم اردیبهشت 1386
امید...
مدت زمانی پيش در يکی از اتاقهای بيمارستانی دو مرد که هر دو حال وخيمی داشتند بستری بودند.يکی از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات، روی تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.
اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار می گرفت.
دو مرد براي ساعاتی طولانی با هم حرف می زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازی و تعطيلاتشان خاطراتی براي هم نقل می کردند.
هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر می برد.
"پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه ای طبيعی که چند قو و اردک در آن شنا می کنندو بچه ها نيز قايق های اسباب بازی خود را در آب شناور کرده و بازی ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور می کنند .منظره زيبای شهر زير آسمان آبی در دور دست به چشم می خورد و..."
در تمام مدتی که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف می کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم می کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازانی که از پايين پنجره عبور می کردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازی آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را می ديد.
روزها وهفته ها گذشت...
يک روز صبح زمانی که پرستار وسايل استحمام را برای آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بی جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند. پس از مدتی همه چيز به حال عادی بازگشت .
مردی که روی تخت ديگر بستری بود از پرستار خواهش کرد که جای او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود. پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتی و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد. مرد به آرامی و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنيای واقعی نگاه کند به آرامی چشمانش را باز کرد ولي روبروی پنجره تنها يک ديوار سيمانی بود.
مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده ای که مرد کنار پنجره براي او توصيف می کرد آمده است؟
پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره ای را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتی اين ديوار سيمانی را نيز نمی توانسته که ببيند. شايد او تنها می خواسته است که تو را به زندگی اميدوار کند...
موهبت عظيمی است که بتوانيم به ديگران شادی ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگی رنج ها و سختی های زيادی را تحمل می کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگی با ديگران شايد کمی از رنج ما بکاهد اما زمانی که شادی ها تقسيم شوند،اثری مضاعف را خواهد داشت.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 15:21