جمعه سی و یکم فروردین 1386
خواست از خدا...
منم از خدا خواستم..
درست شبیه همون چیزی که تو از خدا خواسته بودی.
خدا به منم ندادش.
اما نه به خاطر اینکه به صلاحم نبود.
واسه اینکه لیاقتش رو نداشتم.
لیاقت داشتن اون چیز بزرگ رو نداشتم.
بعد از اون چیزای دیگه ای هم ازش خواستم.
اما اون بازم بهم نداد.
ولی من بازم در خونش رو زدم.
نشستم زار زار گریه کردم.
گفتم: باشه.
نده.
اما ازم رو بر نگردون.
اگه از خونت بیرونم کنی من می میرم.
اون بیرون هوا سرده.
اون بیرون منو می کشن.
خدایا بذار اینجا بمونم.
قول می دم دیگه هیچی ازت نخوام.
نگاهم کرد...
لبخندی زد و گفت:
مگه نشنیدی خدا ارحم الراحمینه؟؟
مگه اعتقاد نداری که اگه بنده ای در خونمو بزنه من تنهاش نمی ذارم؟؟
مگه نشنیدی خدا از همه بیشتر واسه بنده هاش دل می سوزونه؟؟
گفتم: شنیدم.
گفت:مگه نشنیدی خدا از بنده هایی کم بخوان خوشش نمی یاد؟؟
گفتم چرا اما آخه خدا جون تو که کما رو هم نمی دی...
لبخندی به روم زد و گفت:
می دم.
هر چی که بخوای می دم.
فقط شاید مدلش با اونی که تو ذهن تو هست فرق کنه.
فقط شاید زمانش طولانی تر شه.
ولی مطمئن باش بهت می دمش.
یا اونی که خواستی یا بهترش رو ...
یه تشکر بدهکارم به رهای عزیزم که منو به بازی آرزو ها دعوت کرد.
رها جان ممنون...
دعوت جالبی بود...آرزو...باعث شد به این فکر کنم که مدت هاست کلمه آرزو از دفتر زندگیم پاک شده و به جایش خواست از خدا نشسته...
1 – اول از همه از خدای مهربون سلامتی خودم و خانوادم رو می خوام و اینکه نعمت سلامت و با هم بودن اعضای خانواده رو ازمون نگیره.این بزرگترین آرزوی قلبیم و خواستم از خداونده.
2 – از خداوند می خوام که کمکم کنه درسم رو ادامه بدم و این درس واسطه ای باشه واسه قدم برداشتن در راهش و کسب معرفت و شناخت هر چه بیشترش.
3 – از خداوند می خوام که بهم کمک کنه اگه به واسطه درس یا هر چیز دیگه به جایی رسیدم یادم نره به چه کسایی می خوام خدمت کنم و کمک به مردمو در هیچ حالتی فراموش نکنم.
4 – از خداوند می خوام اون چیزی رو که صلاح و مصلحتش هست واسم پیش بیاره و بهم معرفتی بده تا صلاحش رو درک کنم و در مقابلش سر تعظیم فرود بیارم و با کمال میل قبول کنم و هیچ وقت یادم نره که زندگی فقط با صبر ساخته می شه.
5 – و اینکه ازش می خوام نعمت دیدن خانه اش رو همون طور که تا حالا بهم داده از این به بعد هم ازم دریغ نکنه.
واسه اینکه من هم سنت شکنی نکرده باشم پنج تا از دوستامو به این بازی دعوت می کنم و بی صبرانه به انتظار خوندن آرزوهاشون می شینم.
منگول عزیز
سمانه عزیزم
محسن جان
نیکا جونم
الناز جان
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 15:40
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
مراقب ماسه های زندگی باش ...
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ايستاد و چند شي ، را روي ميز گذاشت ....وقتي کلاس شروع شد بدون هيچ کلمه اي يک شيشه بزرگ سس مايونز را برداشت و شروع به پرکردن آن با چند توپ گلف کرد . بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است ؟ و همه تاييد کردند .
سپس پروفسور ظرفي از سنگ ريزه برداشت و آنها را به داخل شيشه ريخت و شيشه را به آرامي تکان داد . سنگريزه ها بين مناطق باز بين توپ هاي گلف قرار گرفتند . دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است ؟ و همه تاييد کردند .
دوباره پرفسور ظرفي از ماسه برداشت و داخل ظرف ریخت و ماسه ها ، همه جاهاي خالي را پر کردند . او يکبار ديگر پرسيد آيا ظرف پر است ؟ و دانشجويان يک صدا گفتند : بله .
سپس پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميزش برداشت و روي همه محتويات شيشه خالي کرد و گفت در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها را پر مي کنم !!! همه دانشجويان خنديدند . در حالي که صداي خنده فرو مي نشست پروفسور گفت : حالا مي خواهم شما را متوجه اين مطلب کنم که اين شيشه ، نمايی از زندگی شماست . توپ های گلف مهمترين چيزها در زندگی شما هستند ...خدا ...خانواده ...فرزندان ...سلامتي ، دوستان و علاقه تان .
چيزهاي که اگر بسياري از مال و اموالتان از بين برود ولي اينها بمانند ، باز زندگي تان پا بر جا خواهد ماند . سنگريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند ..مثل : کار ، ماشين ، و خانه يتان .
و ماسه ها هم ساير چيزها هستند مسائل خيلی ساده ...پروفسور ادامه داد : اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار دهيد ديگر جايي براي سنگريزه ها و توپ گلف نمي ماند درست عين زندگي . اگر شما همه وقت و انرژي تات روي چيزهايي ساده و پيش پا افتاده صرف کنيد ديگر جايي و زماني براي چيزهايي که براي شاد بودنتان اهميت دارد توجه زيادي نميکنيد ....با فرزندانتان بازي کنيد با دوستانتان بيرون برويد و با آنها خوش بگذارنيد .
هميشه وقت براي تعميرات و خرابي ها و تميز کردن خانه هست اول مواظب توپ هاي گلف باشيد . چيزهايي که واقعا" برايتان اهميت دارند . موارد داراي اهميت را مشخص کنيد ...بقيه چيزها همان ماسه ها هستند .
يکی از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد : پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند ؟
پروفسور لبخند زد و گفت : خوشحالم که پرسيدی ، اين فقط براي اين بود که به شما نشان بدهم که
مهم نيست که زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله باشد . هميشه در آن جايي براي صرف دو فنجان قهوه با يک دوست هست ...
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 15:44
جمعه هفدهم فروردین 1386
خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود ...
گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم !
بیابانی برای فریاد کشیدن
با تمام وجود ...
همانجا که انسانی نیست برای خیره شدن به تو
و خودت را فریب بدهی به این امید که فقط او صدایت را می شنود
و آنقدر فریاد بزنی که دیگر نای حرف زدن نداشته باشی ...
گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم
برای آنکه در آغوشش دراز بکشیم و در آسمانش رقص ستاره ها را ببینیم
و ماه را که به تو خیره شده
ولی تا نزدیکترین بیابان نزدیک خانه هامان ... راه درازیست
شاید ... شاید باید نگاههای خیره ی مردم را به جان خرید
وقتی فریاد می کشی و آنها خیال می کنند دیوانه ای !!!
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 15:24
شنبه یازدهم فروردین 1386
گنجشك و خدا...
.....و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده ای را خوشبخت ديد و عدهای را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستی ، دسته اي در سلامت و دسته ای به بيماری و ... هزاران گروه كه هر يك را حالی بود .
خدا گفت : به چه مي نگری ؟
گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .
خدا گفت : چه ميبينی ؟
گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده اي ...
خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟
گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد .
خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم .
توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند .
و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان.
هر كه را به واسطه آنچه ميكند سوال خواهم كرد.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 1:14
جمعه سوم فروردین 1386
بهار و تحول...
دو شاخه گل زیبا در گلدان میگذاریم به خانه رنگ و بویی دیگر می بخشیم و چراغها را روشن میکنیم اما نابینا همیشه در تاریکی خواهد بود.
آنچه که بایسته است و باید دانست در اختیار است اما برای آن کس که حقیقت را نمی بیند ، همیشه دور از دسترس می نماید.
اما بخاطر داشته باشیم که هر چند رودخانه ها بسیار باشند زمان پیوستن به دریا یکی میشوند و آنگاه که خورشید می دمد، تاریکی با تمام عظمتش ناپدید خواهد شد.
سال نو مبارک!!
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 10:32