دوشنبه سی ام بهمن 1385
وصيت نامه
وصيت نامه ام به شرح زير مي باشد :
قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم. بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشتنگاري قرار دهيد. به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم! ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاري كنند. عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم. كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!
مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند. روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد! كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند، بايد هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد. گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند. از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش ميطلبم. به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم. چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 15:29
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
دریا
دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی.
یادمان نرود که دریا، بی رودخانه می خشکد...
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 23:35
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
زيباترين قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 23:21
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
علم بهتره يا ثروت؟
هیچ وقت تا حالا بعد از اون انشای كذايي سالاي دبستان به این سوال فكر كردي؟؟ هیچ وقت از خودت سوال كردي حالا كه بیشتر از ده سال از سالاي عمرتو پشت نيمكتاي مدرسه و دانشگاه در راه تحصیل علم گذروندي ،نظرت در مورد این سوال چیه؟؟
مطمئنم يا اصلا تا حالا بهش فكر نكردي يا اگه كردي اینقدر ذهنت درگیر کتاب و درس بوده كه نتونستي جوابی معقولانه و منطقی براش پیدا كني.
اما من كه خودم همیشه تو انشاهام علمو انتخاب مي کردم و از مزاياش داد سخن مي دادم حالا ثروتو انتخاب مي کنم.مي دونی چرا؟؟ چون حتی با ثروتم مي تونی پله هاي ترقی علمو يكي يكي بالا بري و به قلش برسی و آخرش هم از همه كسايي كه مثل خودت به اونجا رسیدن سرتر باشی.
تا حالا از خودت سوال كردي چرا اکثر هنرپیشه ها و خواننده ها دكتر،مهندس ان؟امیدوارم نگی عاشق این ارا بودن و دنبال عشقشون رفتن،اتفاقا به نظر من اینا عاقل بودن نه عاشق،چون وقتی درس خوندن و دیدن تو این کارا نون نیست و تا بخوان دنبال كار بگردن عمرشون به آخر رسیده دنبال این کارا رفتن.
به فرض این كه مهندس باشی يا دكتر، فكر مي كني تا پول نداشته باشی مي تونی مطب و دفتر باز كني يا اینکه اگه بالاخره موفق شدی و باز كردي روزي چند تا مشتری داري به جز يه چند تا از فك و فاميلات كه تازه اگه اونا هم مثل خودت بي پول باشن تو رودرواسي گير مي كني و مجبور مي شي ازشون پولی نگيري در حالي كه يكي مثل خودت البته از نوع پولدار بعد از اینکه مثل تو استاد و دكتر شد دنبال كاري كه از اباء و اجدادش بهش رسیده میره و تا آخر عمرش بهترین زندگی رو داره بدون اینکه بخواد مثل تو زحمتی بكشه و عرقی بريزه چون كه اباء و اجدادش قبلا این زحمتا رو کشیدن و قبلا عرقا رو ریختن.
در هر حال حرفم سر این نیست كه بفهمی علم بهتره يا ثروت.چون يا تا حالا فهمیدی يا تو آینده نه چندان دور مي فهمی.
دلم مي خواد اینو بهت بگم كه اگه مثل من بي پولی و جيبات همیشه خالين سعی كني با این آدما و فك و فاميلاشون هیچ وقت مراوده اي نداشته باشی چون چيزي جز حسرت خوردن برات باقی نمي مونه و باعث مي شه همين علمو هم كه آخرش تنها سرمايمونه نتوني به دست بياري و به قول معروف ول معطل بشي.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 19:26
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
شروع
به نام خدا
امروز که شروع به نوشتن این وبلاگ کردم وقتی به انگیزم واسه شروع یه همچین کاری فکر می کنم شاید تنها دلیلش تلنگر یه دوست باشه، شایدم دیدن خیلی تصادفی یه وبلاگی به نام :
/ http://yasaman-1378.blogfa.com/
اين چيزاش زياد مهم نيست.مهم اينه كه من يه كاري رو شروع كردم و اميد زيادي به خوب پيش بردنش دارم.
تصميم ندارم زياد از دل نوشته هاي خودم استفاده كنم.اين هدفو دارم كه بيشرش چيزايي رو اينجا بنويسم كه با خوندنشون حس غريبي بهم دست ميده ، حسي كه شايد برومده از دل خودم باشه.
اما واسه شروع بد نيست يكي از نوشته هاي خودمو بذارم.نوشته اي كه اونو به بچه هاي پايين شهر تقديم مي كنم.به اميد اينكه مرحمي باشه روي قلباي مهربون اونا...
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 19:20