جمعه چهاردهم فروردین 1388
سین هفتم هفت سین جهان...
دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...
بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است.
اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.
اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی.
سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است.
سال نو مبارک!
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 13:19
دوشنبه یازدهم شهریور 1387
...
انا لله و انا اليه راجعون
پدر بزرگ رفت و من همچنان در حسرت روزهای از دست رفته..
خدایا ...صبر
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 10:21
یکشنبه ششم مرداد 1387
خدایا...
خدایا !
دلم را همچون ني لبكي چوبين بر لب هاي خود بگذار .
زيبا ترين نغمه هايت را در فضاي زندگي مردمان مترنم كن !
چنان بنواز دلم را كه هر جا نفرتي هست عشق باشم من !!
هر جا زخمي هست مرهم باشم من !
هر جا ترديدي هست ايمان باشم من !
هر جا نا اميدي هست اميد باشم من ! هر جا تاريكي هست روشنايي باشم من !
هر جا غمي هست شاد ماني باشم من !
خدايا !
توانم ده تا دوست بدارم بي چشمداشت
وبفهمم ديگران را حتي اگر نفهمند مرا !
خدايا !
همه جاي زمين تو را دوست دارم
اما نمي توانم پنهان كنم كشورم را كمي بيشتر از جاهاي ديگر دوست دارم .
پس به خاك كشورم سرسبزي و خرمي ببخش !!
هوايش را پاك كن .
آب هايش را زلال !
دل و زبان مردم كشورم را تطهير كن !
دختران و پسران كشورم را پاك و زيبا كن !
باشد كه در سيماي آن ها
روشني عشق تو بدرخشد !
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 15:58
یکشنبه هجدهم فروردین 1387
قطاری به مقصد خدا...
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت:
مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟
کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟
کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد .
قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد .
پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .
مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند .
اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری…
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 12:41
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
بهار كه بيايد، رفتهام...
قصه را كه ميداني؟ قصه مرغان و كوه قاف را، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را، قصه سيمرغ و آينه را؟
قصه نيست؛ حكايت تقدير است كه بر پيشانيام نوشتهاند. هزار سال است كه تقدير را تأخير ميكنم.
اما چه كنم با هدهد، هدهدي كه از عهد سليمان تا امروز هر بامداد صدايم ميزند؛ و من همان گنجشك كوچك عذرخواهم كه هر روز بهانهاي ميآورد، بهانههاي كوچك بيمقدار.
تنم نازك است و بالهايم نحيف. من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ ميترسم. من از گم شدن، من از تشنگي، من از تاريك و دور واهمه دارم.
گفتي قرار است بالهايمان را توي حوض داغ خورشيد بشوييم؟ گفتي كه اين تازه اول قصه است؟ گفتي كه بعد نوبت معرفت است و توحيد؟ گفتي كه حيرت، بار درخت توحيد است؟ گفتي بي نيازي...؟
گفتي كه فقر...؟ گفتي كه آخرش محو است و عدم...؟
آي هدهد! آي هدهد! بايست؛ نه، من طاقتش را ندارم...
بهار كه بيايد، ديگر رفتهام. بهار، بهانه رفتن است. حق با هدهد است كه ميگفت: رفتن زيباتر است، ماندن شكوهي ندارد؛ آن هم پشت اين سنگريزههاي طلب.
گيرم كه ماندم و باز بالبال زدم، توي خاك و خاطره، توي گذشته و گل. گيرم كه بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم، بالهاي بسته اما طعم اوج را كي خواهد چشيد؟
ميروم، بايد رفت؛ در خون تپيده و پرپر. سيمرغ، مرغان را در خون تپيده دوستتر دارد. هدهد بود كه اين را به من گفت.
راستي، اگر ديگر نيامدم، يعني كه آتش گرفتهام؛ يعني كه شعلهورم! يعني سوختم؛ يعني خاكسترم را هم باد برده است.
ميروم اما هر جا كه رسيدم، پري به يادگار برايت خواهم گذاشت. ميدانم، اين كمترين شرط جوانمردي است.
بدرود، رفيق روزهاي بيقراريام! قرارمان اما در حوالي قاف، پشت آشيانه سيمرغ، آنجا كه جز بال و پر سوخته، نشاني ندارد...
سال نو مبارک!
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 23:13
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
پله پله تا خدا...
قصه آدم، قصه يك دل است و يك نردبان. قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا خدا. قصه آدم، قصه هزار راه است و يك نشاني.قصه جستوجو. قصه از هر كجا تا او.قصه آدم، قصه پيله است و پروانه، قصة تنيدن و پاره كردن. قصه به درآمدن، قصه پرواز...
من اما هنوز اول قصهام؛ قصه همان دلي كه روي اولين پله مانده است، دلي كه از بالا بلندي واهمه دارد، از افتادن.
پايين پاي نردبانت چقدر دل افتاده است!
دست دلم را ميگيري؟ مواظبي كه نيفتد؟
من هنوز اول قصهام؛ قصه هزار راه و يك نشاني.
نشاني ات را اما گم كردهام. باد وزيد و نشانيات را بُرد.
نشانيات را دوباره به من ميدهي؟ با يك چراغ و يك ستاره قطبي؟
من هنوز اول قصهام. قصه پيله و پروانه، كسي پيله بافتن را يادم نداده است. به من ميگويي پيلهام را چطوري ببافم؟
پروانگي را يادم ميدهي؟
دو بال ناتمام و يك آسمان
من هنوز اول قصهام. قصه...
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 17:18