یکشنبه هجدهم فروردین 1387
قطاری به مقصد خدا...
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت:
مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟
کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟
کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد .
قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد .
پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .
مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند .
اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری…
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 12:41
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
بهار كه بيايد، رفتهام...
قصه را كه ميداني؟ قصه مرغان و كوه قاف را، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را، قصه سيمرغ و آينه را؟
قصه نيست؛ حكايت تقدير است كه بر پيشانيام نوشتهاند. هزار سال است كه تقدير را تأخير ميكنم.
اما چه كنم با هدهد، هدهدي كه از عهد سليمان تا امروز هر بامداد صدايم ميزند؛ و من همان گنجشك كوچك عذرخواهم كه هر روز بهانهاي ميآورد، بهانههاي كوچك بيمقدار.
تنم نازك است و بالهايم نحيف. من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ ميترسم. من از گم شدن، من از تشنگي، من از تاريك و دور واهمه دارم.
گفتي قرار است بالهايمان را توي حوض داغ خورشيد بشوييم؟ گفتي كه اين تازه اول قصه است؟ گفتي كه بعد نوبت معرفت است و توحيد؟ گفتي كه حيرت، بار درخت توحيد است؟ گفتي بي نيازي...؟
گفتي كه فقر...؟ گفتي كه آخرش محو است و عدم...؟
آي هدهد! آي هدهد! بايست؛ نه، من طاقتش را ندارم...
بهار كه بيايد، ديگر رفتهام. بهار، بهانه رفتن است. حق با هدهد است كه ميگفت: رفتن زيباتر است، ماندن شكوهي ندارد؛ آن هم پشت اين سنگريزههاي طلب.
گيرم كه ماندم و باز بالبال زدم، توي خاك و خاطره، توي گذشته و گل. گيرم كه بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم، بالهاي بسته اما طعم اوج را كي خواهد چشيد؟
ميروم، بايد رفت؛ در خون تپيده و پرپر. سيمرغ، مرغان را در خون تپيده دوستتر دارد. هدهد بود كه اين را به من گفت.
راستي، اگر ديگر نيامدم، يعني كه آتش گرفتهام؛ يعني كه شعلهورم! يعني سوختم؛ يعني خاكسترم را هم باد برده است.
ميروم اما هر جا كه رسيدم، پري به يادگار برايت خواهم گذاشت. ميدانم، اين كمترين شرط جوانمردي است.
بدرود، رفيق روزهاي بيقراريام! قرارمان اما در حوالي قاف، پشت آشيانه سيمرغ، آنجا كه جز بال و پر سوخته، نشاني ندارد...
سال نو مبارک!
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 23:13
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
پله پله تا خدا...
قصه آدم، قصه يك دل است و يك نردبان. قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا خدا. قصه آدم، قصه هزار راه است و يك نشاني.قصه جستوجو. قصه از هر كجا تا او.قصه آدم، قصه پيله است و پروانه، قصة تنيدن و پاره كردن. قصه به درآمدن، قصه پرواز...
من اما هنوز اول قصهام؛ قصه همان دلي كه روي اولين پله مانده است، دلي كه از بالا بلندي واهمه دارد، از افتادن.
پايين پاي نردبانت چقدر دل افتاده است!
دست دلم را ميگيري؟ مواظبي كه نيفتد؟
من هنوز اول قصهام؛ قصه هزار راه و يك نشاني.
نشاني ات را اما گم كردهام. باد وزيد و نشانيات را بُرد.
نشانيات را دوباره به من ميدهي؟ با يك چراغ و يك ستاره قطبي؟
من هنوز اول قصهام. قصه پيله و پروانه، كسي پيله بافتن را يادم نداده است. به من ميگويي پيلهام را چطوري ببافم؟
پروانگي را يادم ميدهي؟
دو بال ناتمام و يك آسمان
من هنوز اول قصهام. قصه...
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 17:18
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
سالگرد...
يك سال مي گذرد... 365 روز پيش ...
ميليون ها ساعت و ميليارد ها ثانيه گذشت تا به امروز رسيدم..
تا من و دل خودم يك ساله شد...
هنوز هم گاهي اوقات باورم نمي شود كه من رسماً وبلاگ نويس شده ام اگر چه كار چندان شاق و دور از انتظاري هم نيست.
پيشنهاد ايجاد وبلاگ را دكتر تهراني به من دادند ، خودشان هم وبلاگ دارند ، يعني داشتند. مدت هاست كه ديگر به روز نمي كنند، زندگي ست و هزار دردسر...
اوائل وقتي اصرار مي كردند كه يك وبلاگ داشته باشم احساس مي كردم كه آدم هاي بيكار و اينترنت گرد كه كلي وقت اضافي دارند دنبال اين جور كارها هستند ، تعجّب مي كردم كه چطور خودش وبلاگ دارد.
به من مي گفتند تا وقتي وبلاگ نزني ، آدرس وبلاگم را به تو نمي دهم.شايد همين كنجكاوي ناشي از دانستن نام وبلاگ دكتر بود كه مقدّمات را در ذهنم مرور كردم گر چه قبل از اينكه وبلاگي زده شود و مطلبی گذاشته شود دکتر آدرس وبلاگش را به من داد.
با اينكه وبلاگش چندان به دلم ننشست ، بعد ها فهمیدم در اين اوضاع شلم شورباي وبلاگ نويس ها ، نوشته هايش حرف ها براي گفتن دارد .
سعي كردم كه اسم هايش ساده باشد و منطبق با محتوايش. حرف هايي كه از دل مي آيد و البته بر دل من هم مي نشيد. حرف هايي كه سعي مي كنم تا مدام مرورشان كنم مبادا كه يادم برود كه بودم و مي خواهم كه باشم و اين شد كه شد من و دل خودم.
نمي گويم كه لحظات بد نداشت امّا در مجموع برايم عالي بود ، انگار كه احتياج داشتم و خودم نمي دانستم . شايد مهمترينش اين بود كه فهميدم همه ي آنهايي كه وبلاگ دارند هم بيكار نيستند ، خودم در بدترين لحظات و سخت ترين فشار ها مقيد به به روز كردن بودم .هنوز هم امّا ، دليلش را نفهميدم.
يكي از بزرگترين حسن هاي من و دل خودم ، دوستان خوبش بود و هست. كساني كه در بدترين لحظات با من بودند و در كنارك. باورم نمي شد كه در اين فضاي نوشتار مجازي ، دوستي هايي چنين به وجود بيايند و پيوندهايي محكم برقرار شوند.
عاطفه ي عزيزم كه مدتي بعد از شروع، باهاش آشنا شدم و در بدترين لحظات هم پيشم مي آمد و تنهايم نمي گذاشت. نخوانده بودم نوشته هايي كه زيباتر از او از عشق سخن گفته باشند و معناي عشق حقيقي را در رسيدن و قرب به خدا بدانند
شيماي نازنينم كه علاوه بر مهرباني هايش ، واسطه ي دوستي من و عاطفه هم بود و وجود ارزشمندش با وجود تمام گرفتاري ها و مشكلاتش هميشه قوت قلبم بوده و هست.
من عزيزم با آن نوشته هاي مبهم و رمز آلودش كه هيچ گاه از خواندنشان سير و خسته نمي شوم.
ساراي گلم كه عاشق مناجات هاي زيبايش با خداوندش هستم و بارها آرزو كردم كه بتوانم لحظه اي اين گونه با خدايم صحبت كنم.
وفاي با وفايم كه وفا و درست فكر كردن را از او آموختم و بابت تمام بودن ها و حرف هايش هميشه مديونش هستم.
مادر مهرباني كه لحظه لحظه هاي وجود نازگلش همراهش بودم و با او احساس مادر بودن و عاشق بودن را آموختم.
بهنام عزيز كه "دخترم " گفتنش هر بار لبخند شيريني بر لبانم مي نشاند و نوشته هايش به من آموخت كه مي شود هر حرفي را در هر قالبي زد.
رهاي مهربانم ، دوست گلي كه در تك تك لحظه هاي دانشجوييم احساسم را با احساسش مشترك ديدم.
مريم گلم كه لحظه لحظه هاي حضور در وبلاگش برايم چيز تازه اي داشت و اولين بار بود كه به لطف پارميداي گلش خاله شدم.
فرشته ي عزيزم ، همزادم كه تنها به خاطر نام مشترك آشنا شديم و لحظه به لحظه از آشنايي با او و نوشته هايش خوشحال تر مي شوم.
كياي عزيز ، جناب كيا كه جنابش را خودم اختراع كردم و با آنكه نمي دانم چرا ولي الحق كه به اسمش و شخصيتش برازنده است.
محسن عزيز كه شرح پشيماني ها و اعترافاتش با خدا حس غريبي در من به وجود مي آورد.
حسن عزيز كه از خدا مي خواهم خوب باشد تا هميشه بيايد و من از مناجات هايش با امام زمان لذت ببرم.
آتوساي گلم كه حضور در وبلاگش با تمام بي استعداديم در شعر ، تا به حال خسته ام نكرده است و هر پستش برايم زيبايي خاصي داشته است.
مهديه و صادق عزيز كه عاشق شعر ها و نوشته هايشان هستم و لذت خواندن آنها را با هيچ چيز عوض نمي كنم.
شيناي مهربانم كه نوشته ها و جملات پر تمثيلش را تا چند بار نخوانم نمي توانم نظري داشته باشم.
دكتر بوترابي عزيز كه نوع كامنت ها و نوشته هايشان منحصر به فردترين كامنت ها و دست نوشته هايي ست كه تا به حال ديده ام و خوانده ام.
و ش.شريعتي گل و همكلاس عزيزم كه هنوز نفهميدم چرا اين قدر به دكتر شريعتي و نوشته هايش علاقمند است.
و نازنين ، تينا ، فاطيما ، پريا و سمانه ي گلم و ايلياد ، دامين ، آرين و نيما ي عزيز و همه ي دوستاني كه كه همیشه و همیشه نوشته هايشان را دوست دارم و از خواندنشان لذّت مي برم. بابت فراموشي نامشان عذر مرا بپذيرند.
خداوند را شكر مي كنم و تشكر مي كنم از كسي كه تمام اين زيبايي ها و دوستي ها را به من هديه كرد.
و اميدوارم كه من و دل خودم با تمام دوستانش باشد و بماند و ادامه دهد و روز به روز بهتر و پربارتر شود.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 20:0
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
يكتايي ما...
شاید این بزرگترین احترام خداوند به انسان باشد که هیچکس را یکسان و شبیه دیگری خلق نکرده است. تمامی انسانها منحصر به فرد هستند.
پس هر یک از ما در زندگی مسئولیت های منحصر به فردی هم خواهیم داشت. در حقیقت هر انسان قطعه پازلی منحصر به فرد است.
قطعه ای که تنها برای رسیدن به جایگاه قطعی خود میتواند تلاش کند و اگر این قطعات با هم مقایسه کنیم در حقیقت نوعی مسموم شدن است.
پس یادمان باشد که هر یک از ما در این دنیای خاکی یکتا هستیم و بی نظیر و توانایی ها و استعدادهای خاص خویش را دارا هستیم که در نوع خود بدون رقیب و ارزشمند.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 19:17
چهارشنبه پنجم دی 1386
عظمت دعا ...
من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم، ولي خدايی كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست.
اگر هر دعايی را هم اجابت كند، همينطور.
همانجا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخی به آن داده نمیشود و زشتی سوداگری را به اين مبادله راهی نيست.
اين را هم دريافتم كه آموختن دعا، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايی شروع میشود كه ديگر هيچ انتظاری برای گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد.
«عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت»…
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : فرشته در ساعت 19:25